هلا! سکوتِ هجاهای ساده ی ممنوع
گلوی تشنه ی عصيانِ باده ی ممنوع
نفس گرفت در اين بی صدا شب آيا باز
خروسخوان شکند بغض اراده ی ممنوع
زَنی زِ نِی لبکش زار زار قی می کرد
تعفنِ هوس اَش را به جاده ی ممنوع
و شاعری که قدم هم نمی زد و انگار
رسيده بود به درکِ پياده ی ممنوع
بيا ! بيا که به شيطان توجهی نکنيم:
برقص ! دخترِ گيسو گشاده ی ممنوع
قسم به «عشق» به «عصيان» به «با تو خنديدن»
به واژه های بلا استفاده ی ممنوع
که از هجوم هياهوی هيچ بيزارم
هلا سکوتِ هجا های ساده ی ممنوع !
تيرماه 79 – مشهد