باز هم دو غزل قدیمی. این کارها را فراموش کرده بودم شان. تازه در دفتری قدیمی پیدا کردم. حتمن نقد کنید.
و اما:
یک
به خدا... يا به همان كولييِ تبدار بهشت
كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
بوي هذيان و غزل ميدهد اين كوچه چرا؟
كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت:
- «من و انكار شراب اين چه حكايت باشد؟»*
چه حسابيست ميان من و انكار بهشت
دست از اين واژهي آفتزده بردار و برو
دست از اين واژهي پوسيده و بيكاره: "بهشت"
دستت از گندمِ عصيان و گناه آلودهست
روي دستان تو جا مانده از آثار بهشت
سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»
باز تكرار
وَ تكرار
وَ تكرارِ بهشت!
شهريور هشتاد و يك ـ کرمان
چه قدر وسوسه ام مي كنيد ، من نه من اَم
كسي نشسته ميانِ هجاي پيرهن اَم
كسي نشسته كه انگار هيچ كس هم نيست
شبيهِ من كه كسي نيستم به جز بدن اَم
خودم نشسته ام آن رو به رو كنارِ شما
نگاه مي كنم از دور بر سرابِ تن اَم
شما سفيرِ كجاييد بر كرانه ي خاك ؟
من از اهاليِ اين ناكُجاي بي وطن اَم
سكوتِ مضحكِ اين قومِ "من نمي دانم"
به گوشِ من نرسيده ولي ببين دهن اَم
هنوز ، سخت ، دلش در پيِ همان فريا ... دِ كودكانه ي كولي وش است تا بزنم
"من" ي كه گم شده در بينِ بيت هاي شما
اگر دوباره نيايد دوباره مي شكنم
خداي خاطره خوابيده ، رفته از يادم
كه من كه بوده ام ، انگار باز من نه من اَم
دي ماه هشتاد و دو ـ كرمان