.
.
.
به باورت بنشينم ، تو مالِ من باشي
جوابِ آخرِ تنها سوالِ من باشي
تمامِ دشت نگاهِ تو را قدم زده است
شما كه قصد نداري زوالِ من باشي
و ممكن است تو هم ...
ممكن است ...
آه ، بله !
تو نيز درصدي از احتمالِ من باشي
دو كوچه مانده به چشم اَت سكوتِ شيريني ست
گمان كنم كه پريشانِ حالِ من باشي
تو ، من نبوده اي اما من و تو ... شايد تو
شبيهِ خاطره، هم سن و سالِ من باشي
فروردين هشتاد و سه
كرمان
.
.
.
نميشود ...
وقتي كه ميرسم به حوالييِ خانهاَت
گُم ميكنم من از هيجانم نشانهاَت
بو ميكُنم تمامِ درختانِ شهر را
من در هواي يافتنِ آشيانهاَت
پُر ميكند مشامِ مرا، من كه تشنهاَم
محبوبهوار عطرِ نجيبِ شبانهاَت
در باز ميشود، بدني داغ پشت دَر
درگيرِ آن «نميشود» ِ كودكانهاَت
ترديد در حوالييِ در موج ميزند
مثل هميشه، من نگرانِ بهانهاَت
سُر ميخورد نگاهِ پُر از شرماَت از تناَم
چون بند تاپ قرمزت از روي شانهاَت
.........................................................
از پله ها، به كوچه، به سوي درختها
من دور ميشوم زِ حوالييِ خانهاَت
مثل هميشه پنجره ها بسته اند و باز
پايان ندارد اين غزلِ عاشقانهاَت
سهشنبه 15 آبان 86
مشهد