تبليغاتX
سحوری
سحوری
غزل امروز
دو غزل (گنجشك‌ها و در آستانه)

 

این دو غزل از نخستین کارهای من است.

مربوط به سال ۷۹ و دوران دانشجویی

استفاده از واژه های سخت تاکید من بود در آن روزها که شاید از لطافت شعر دوم کاسته باشد.

نقد و نظر شما دوستان یارای این قلم خواهد بود.

 

 

۱

 

سلام دسته ی گنجشک های تکراری

خوش آمدید به این قصه ی سپیداری

به قصه ای که نباید شنید ، باید دید

حدیث بوالهوسی های مردِ درباری

شما در اوجِ پریدن ترانه می خوانید

ندیده اید زمین را هنوز انگاری

که دختری وسطِ این پیاده رو یخ زد

کنارِ دسته ی کبریت های نم داری

 

چرا صدایی از این شهر بر نمی آید

چرا نمی شکند این سکوتِ اجباری ؟

 

سلام دسته ی گنجشک ... ها ؟! کسی خندید؟

کسی که بالِ شما را شکست  پنداری!

 

اسفند 79 ـ مشهد و کرمان

 

 

************************ 

 

۲

 

 

در آستانه ی «دار» اَم ، اراده ای ديگر

و آخرين غزل اَم ، شعر ساده ای ديگر

حديث چوبه و مرگ و ترانه و طغيان

حديث دخترِ گيسو گشاده ای ديگر

و خاطراتِ ترک خورده می شود تکرار

زمينِ یخ زده ، مردِ پياده ای ديگر

صدای خسته و سردی که با خودش می گفت:

- خوشا قصاوتِ ضحاک زاده ای ديگر !

و باز سيلی یِ توفان و جنگلِ ترديد

و باز هيبتِ از دست داده ای ديگر

خدای ساکت جنگل ، نگو خدا حافظ

تو در برابرِ باد ايستاده ای ديگر !

در آستانه ی دار اَم و باز می خواهم

بنوشم از دهنِ مرگ ، باده ای ديگر ...

 

زمستان 79 – کرمان

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:49  توسط سحوری  | 

یک غزل (دلیجان)

این غزل نیز مربوط به دوران تجربه است.

با مصراع هایی طولانی و حاوی یک روایت .......

و به هر حال این نیز یک غزل است:

 

...و مردمکانِ حقير اَش

            به خونِ جاری هفت دلاور

                        بر سنگ فرشِ ميدانِ آبادی

                                                  قهقهه می زد...

 

 

 

دليجان می رود آهسته و غم ناک و موزون روی سطحِ جاده ی خاکی

و می لرزد در آن با هر تکان  دل های پاک هفت مردِ ساده ی خاکی

صدای غژّ و غژّ چرخ های چوبی و خشک اَش نمی آيد به گوش ، امّا

به گوش اَت می رسد از زيرِ هر چرخ اَش صدای ناله ی سرداده ی خاکی

و اسبِ خسته ی پيری که با خود می کشد حجمِ دليجان را و می بينی

که گردن کرده خم در زيرِ بار ظلم و استبداد اين قلاده ی خاکی

و وقتی سايه ی دِه می شود از دور پيدا خوب می بينی که آشفته

فشرده حلقه ی زنجير ها را دست های از نفس افتاده ی خاکی

و ميدان از حضور چوبه های دار غمگين است و می داند که می آيد

دليجانی که در آن می تپد انديشه های ژرفِ هفت آزاده ی خاکی

 

«و بعد از ظهر روز تيرباران» شاعری تنها نشسته گيج و سرگردان

و در ميدان ميانِ پوکه ها مانده جسد های به خون آلوده ی خاکی ...

 

تير ماه 79 - کرمان

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 12:44  توسط سحوری  | 

 
offshore