این گونه نوشتن این غزل به منظور عدم قطع ارتباط واژگان در جمله ها بود. تجربه ای مربوط به چهار پنج سال پیش. به هرحال این یک غزل است:
سه نقطه ... سکسکه....ساکت !
خطی سياه و ممتد و ترانه ی يک مردِ مست و سر در گم :
« تلو تلو »
و سپس آسمان مرده و غم گرفته ای که نمی بارد از لجِ مردم
شما, بله, خودتان, خانمِ قشنگِ سياه !
که روی لحنِ صداتان نشسته يک کژدم
چرا نگاهِ شما راه می کشد هر شب
از اين کويرِ ترک خورده تا حوالیِ رُ م
و بعد , مست -همان مستِ سطرِ اولِ شعر-
نگاه کرد به دختر
نگاه کرد به خُم
و ديگر هيچ صدايی نيامد الّا دف
تُ تُم تُ تُم تُ تُ تُم تُم تُ تُم تُ تُم تُم تُم
نظر مسعود بهنود درباره ی یکی از شعرهایم را اینجا ببینید
بانوی سربه زيرِ غزل های گاه گاه
زيباترين بهانه ی تکرارِ يک گناه
وقتی سکوتِ نابِ تو تصوير می شود
يوسف پناه می برد از چشمِ تو به چاه
احساس می کنم به نگاهِ تو خيره بود
دیشب خراب و خيس و پريشان و مست ، ماه
من فکر می کنم که تو هم مثلِ من ... ولی
تو فکر می کنی که سرت مانده بی کلاه
شايد من اَم که باز به بی راهه می روم
شايد نگاهِ توست که جامانده روی راه
لب خندِ دست های تو با من غريبه نيست
با من غريبه نيست دل اَت ... آی تکيه گاه !
خيالِ با تو بودن بی قرارم می کند هرشب
و با تو بودن اَم شب زنده دارم می کند هرشب
تو گفتی بر نمی گردی - اگرچه – در کنارِ من
اميدِ ديدن اَت چشم انتظارم می کند هرشب
غروبِ رفتن اَت ناباورانه اتفاق افتاد
طلوعِ يادِ تو اميدوارم می کند هرشب
من آن پاييزِ حزن انگيزم اما مطمئن هستم
حضورِ سبزِ احساست بهارم می کند هرشب
از آن ابری ترين بغض ام که روزی با تو می بارم
ولی عريانیِ شب شرمسارم می کند هرشب
و حالا اين منم با يِک بغل احساسِ تنهايی
سکوتِ سايه هايت داغدارم می کند هرشب