تبليغاتX
سحوری
سحوری
غزل امروز
یک غزل از (سکوت)

 

هلا! سکوتِ هجاهای ساده ی ممنوع

گلوی تشنه ی عصيانِ باده ی ممنوع

نفس گرفت در اين بی صدا شب آيا باز

خروسخوان شکند بغض اراده ی ممنوع

زَنی زِ نِی لبکش زار زار قی می کرد

تعفنِ هوس اَش را به جاده ی ممنوع

و شاعری که قدم هم نمی زد  و انگار

رسيده بود به درکِ پياده ی ممنوع

بيا ! بيا که به شيطان توجهی نکنيم:

برقص ! دخترِ گيسو گشاده ی ممنوع

قسم به «عشق» به «عصيان» به «با تو خنديدن»

به واژه های بلا استفاده ی ممنوع

که از هجوم هياهوی هيچ بيزارم

هلا سکوتِ هجا های ساده ی ممنوع !

 

تيرماه 79 – مشهد

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16:36  توسط سحوری  | 

یک غزل ( ... و بعد )

 

به ساده گی گره از گيسو اَش گشود ... و بعد

نشست زيرِ همين گنبدِ کبود ... و بعد

ستاره زد به لباس اَش و شب شد انگاری

شبی که مثلِ نگاه اَش قشنگ بود ... و بعد

شبيهِ پنجره عاشق شد و شکست ، نشان

به آن نشان که دل اَم را زِ من ربود ... وبعد

به بغض آينه زُل زد ، نگاهِ من را ديد

به احترامِ سکوت اَم غزل سرود ... وبعد

انارِ قرمزِ لب های بی قرارش را

سکوت کرد ، و ديگر خودش نبود ... و بعد

کمی به آخرِ شعرم ، بلند شد ، گُم شد

درست مصرعِ آخر ، چه قدر زود ... و بعد ...

 

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 14:14  توسط سحوری  | 

 
offshore