هلا! سکوتِ هجاهای ساده ی ممنوع
گلوی تشنه ی عصيانِ باده ی ممنوع
نفس گرفت در اين بی صدا شب آيا باز
خروسخوان شکند بغض اراده ی ممنوع
زَنی زِ نِی لبکش زار زار قی می کرد
تعفنِ هوس اَش را به جاده ی ممنوع
و شاعری که قدم هم نمی زد و انگار
رسيده بود به درکِ پياده ی ممنوع
بيا ! بيا که به شيطان توجهی نکنيم:
برقص ! دخترِ گيسو گشاده ی ممنوع
قسم به «عشق» به «عصيان» به «با تو خنديدن»
به واژه های بلا استفاده ی ممنوع
که از هجوم هياهوی هيچ بيزارم
هلا سکوتِ هجا های ساده ی ممنوع !
تيرماه 79 – مشهد
به ساده گی گره از گيسو اَش گشود ... و بعد
نشست زيرِ همين گنبدِ کبود ... و بعد
ستاره زد به لباس اَش و شب شد انگاری
شبی که مثلِ نگاه اَش قشنگ بود ... و بعد
شبيهِ پنجره عاشق شد و شکست ، نشان
به آن نشان که دل اَم را زِ من ربود ... وبعد
به بغض آينه زُل زد ، نگاهِ من را ديد
به احترامِ سکوت اَم غزل سرود ... وبعد
انارِ قرمزِ لب های بی قرارش را
سکوت کرد ، و ديگر خودش نبود ... و بعد
کمی به آخرِ شعرم ، بلند شد ، گُم شد
درست مصرعِ آخر ، چه قدر زود ... و بعد ...