سلام دسته ی گنجشک های تکراری
خوش آمدید به این قصه ی سپیداری
به قصه ای که نباید شنید ، باید دید
حدیث بوالهوسی های مردِ درباری
شما در اوجِ پریدن ترانه می خوانید
ندیده اید زمین را هنوز انگاری
که دختری وسطِ این پیاده رو یخ زد
کنارِ دسته ی کبریت های نم داری
چرا صدایی از این شهر بر نمی آید
چرا نمی شکند این سکوتِ اجباری ؟
سلام دسته ی گنجشک ... ها ؟! کسی خندید؟
کسی که بالِ شما را شکست پنداری!
اسفند 79 – مشهد و کرمان
دفتر غزلهای قدیمی به اردیبهشت ۸۳ رسید. این شعر از آخرین کارهای کرمان است. کاری که پس از تولدش در روز فاجعه (زلزلهی بم) مدتها لای کاغذپارهها ماند و در اردیبهشت ۸۳ در حال و هوايي ديگر کامل شد.
به هر حال منتظر نقد و نظر شما هستم. مثل هميشه كه لطف داشتهايد.
سپاس
هجومِ فاجعه
***********
هجومِ فاجعه
تبعيض
مرگ
استبداد
فغان از اين همه نامردمي، فغان ... فرياد !
دلي شكسته، تني خُرد، پيكري خونين
نفس... نفس زدنِ كوچه در برابرِ باد
در امتدادِ هياهوي اين مترسكها
در اين حواليِ بيسرزمينِ مرگآباد :
درختهاي سَتَروَن كلاغ ميزايند
( كلاغ : منشاء يك نوعِ ديگرِ فرياد )
جدالِ بي سببي بينِ «ما» و «ما» جاريست
هر آن چه را به جُز از كينه بردهايم از ياد
حديثِ كهنهي بيدركجاييِ من و توست
كه هر كه ميشنود ميشود به شدت شاد
به هرچه مينگرد، غير از آن چه بايد ديد
نگاهِ مُردهي اين مردمانِ هرزْ نهاد
شبيهِ عاقبتِ قصههاي بيپايان :
هنوز فاجعه ، تبعيض ، مرگ ، استبداد !
اُرديبهشت 83
كرمان
.
.
.
به باورت بنشينم ، تو مالِ من باشي
جوابِ آخرِ تنها سوالِ من باشي
تمامِ دشت نگاهِ تو را قدم زده است
شما كه قصد نداري زوالِ من باشي
و ممكن است تو هم ...
ممكن است ...
آه ، بله !
تو نيز درصدي از احتمالِ من باشي
دو كوچه مانده به چشم اَت سكوتِ شيريني ست
گمان كنم كه پريشانِ حالِ من باشي
تو ، من نبوده اي اما من و تو ... شايد تو
شبيهِ خاطره، هم سن و سالِ من باشي
فروردين هشتاد و سه
كرمان
.
.
.
نميشود ...
وقتي كه ميرسم به حوالييِ خانهاَت
گُم ميكنم من از هيجانم نشانهاَت
بو ميكُنم تمامِ درختانِ شهر را
من در هواي يافتنِ آشيانهاَت
پُر ميكند مشامِ مرا، من كه تشنهاَم
محبوبهوار عطرِ نجيبِ شبانهاَت
در باز ميشود، بدني داغ پشت دَر
درگيرِ آن «نميشود» ِ كودكانهاَت
ترديد در حوالييِ در موج ميزند
مثل هميشه، من نگرانِ بهانهاَت
سُر ميخورد نگاهِ پُر از شرماَت از تناَم
چون بند تاپ قرمزت از روي شانهاَت
.........................................................
از پله ها، به كوچه، به سوي درختها
من دور ميشوم زِ حوالييِ خانهاَت
مثل هميشه پنجره ها بسته اند و باز
پايان ندارد اين غزلِ عاشقانهاَت
سهشنبه 15 آبان 86
مشهد
باز هم دو غزل قدیمی. این کارها را فراموش کرده بودم شان. تازه در دفتری قدیمی پیدا کردم. حتمن نقد کنید.
و اما:
یک
به خدا... يا به همان كولييِ تبدار بهشت
كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
بوي هذيان و غزل ميدهد اين كوچه چرا؟
كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت:
- «من و انكار شراب اين چه حكايت باشد؟»*
چه حسابيست ميان من و انكار بهشت
دست از اين واژهي آفتزده بردار و برو
دست از اين واژهي پوسيده و بيكاره: "بهشت"
دستت از گندمِ عصيان و گناه آلودهست
روي دستان تو جا مانده از آثار بهشت
سيب ـ حوا ـ وَ «زمين با شيطان»
باز تكرار
وَ تكرار
وَ تكرارِ بهشت!
شهريور هشتاد و يك ـ کرمان
چه قدر وسوسه ام مي كنيد ، من نه من اَم
كسي نشسته ميانِ هجاي پيرهن اَم
كسي نشسته كه انگار هيچ كس هم نيست
شبيهِ من كه كسي نيستم به جز بدن اَم
خودم نشسته ام آن رو به رو كنارِ شما
نگاه مي كنم از دور بر سرابِ تن اَم
شما سفيرِ كجاييد بر كرانه ي خاك ؟
من از اهاليِ اين ناكُجاي بي وطن اَم
سكوتِ مضحكِ اين قومِ "من نمي دانم"
به گوشِ من نرسيده ولي ببين دهن اَم
هنوز ، سخت ، دلش در پيِ همان فريا ... دِ كودكانه ي كولي وش است تا بزنم
"من" ي كه گم شده در بينِ بيت هاي شما
اگر دوباره نيايد دوباره مي شكنم
خداي خاطره خوابيده ، رفته از يادم
كه من كه بوده ام ، انگار باز من نه من اَم
دي ماه هشتاد و دو ـ كرمان
این دو غزل از نخستین کارهای من است.
مربوط به سال ۷۹ و دوران دانشجویی
استفاده از واژه های سخت تاکید من بود در آن روزها که شاید از لطافت شعر دوم کاسته باشد.
نقد و نظر شما دوستان یارای این قلم خواهد بود.
۱
سلام دسته ی گنجشک های تکراری
خوش آمدید به این قصه ی سپیداری
به قصه ای که نباید شنید ، باید دید
حدیث بوالهوسی های مردِ درباری
شما در اوجِ پریدن ترانه می خوانید
ندیده اید زمین را هنوز انگاری
که دختری وسطِ این پیاده رو یخ زد
کنارِ دسته ی کبریت های نم داری
چرا صدایی از این شهر بر نمی آید
چرا نمی شکند این سکوتِ اجباری ؟
سلام دسته ی گنجشک ... ها ؟! کسی خندید؟
کسی که بالِ شما را شکست پنداری!
اسفند 79 ـ مشهد و کرمان
************************
۲
در آستانه ی «دار» اَم ، اراده ای ديگر
و آخرين غزل اَم ، شعر ساده ای ديگر
حديث چوبه و مرگ و ترانه و طغيان
حديث دخترِ گيسو گشاده ای ديگر
و خاطراتِ ترک خورده می شود تکرار
زمينِ یخ زده ، مردِ پياده ای ديگر
صدای خسته و سردی که با خودش می گفت:
- خوشا قصاوتِ ضحاک زاده ای ديگر !
و باز سيلی یِ توفان و جنگلِ ترديد
و باز هيبتِ از دست داده ای ديگر
خدای ساکت جنگل ، نگو خدا حافظ
تو در برابرِ باد ايستاده ای ديگر !
در آستانه ی دار اَم و باز می خواهم
بنوشم از دهنِ مرگ ، باده ای ديگر ...
زمستان 79 – کرمان
این غزل نیز مربوط به دوران تجربه است.
با مصراع هایی طولانی و حاوی یک روایت .......
و به هر حال این نیز یک غزل است:
...و مردمکانِ حقير اَش
به خونِ جاری هفت دلاور
بر سنگ فرشِ ميدانِ آبادی
قهقهه می زد...
دليجان می رود آهسته و غم ناک و موزون روی سطحِ جاده ی خاکی
و می لرزد در آن با هر تکان دل های پاک هفت مردِ ساده ی خاکی
صدای غژّ و غژّ چرخ های چوبی و خشک اَش نمی آيد به گوش ، امّا
به گوش اَت می رسد از زيرِ هر چرخ اَش صدای ناله ی سرداده ی خاکی
و اسبِ خسته ی پيری که با خود می کشد حجمِ دليجان را و می بينی
که گردن کرده خم در زيرِ بار ظلم و استبداد اين قلاده ی خاکی
و وقتی سايه ی دِه می شود از دور پيدا خوب می بينی که آشفته
فشرده حلقه ی زنجير ها را دست های از نفس افتاده ی خاکی
و ميدان از حضور چوبه های دار غمگين است و می داند که می آيد
دليجانی که در آن می تپد انديشه های ژرفِ هفت آزاده ی خاکی
«و بعد از ظهر روز تيرباران» شاعری تنها نشسته گيج و سرگردان
و در ميدان ميانِ پوکه ها مانده جسد های به خون آلوده ی خاکی ...
تير ماه 79 - کرمان
این گونه نوشتن این غزل به منظور عدم قطع ارتباط واژگان در جمله ها بود. تجربه ای مربوط به چهار پنج سال پیش. به هرحال این یک غزل است:
سه نقطه ... سکسکه....ساکت !
خطی سياه و ممتد و ترانه ی يک مردِ مست و سر در گم :
« تلو تلو »
و سپس آسمان مرده و غم گرفته ای که نمی بارد از لجِ مردم
شما, بله, خودتان, خانمِ قشنگِ سياه !
که روی لحنِ صداتان نشسته يک کژدم
چرا نگاهِ شما راه می کشد هر شب
از اين کويرِ ترک خورده تا حوالیِ رُ م
و بعد , مست -همان مستِ سطرِ اولِ شعر-
نگاه کرد به دختر
نگاه کرد به خُم
و ديگر هيچ صدايی نيامد الّا دف
تُ تُم تُ تُم تُ تُ تُم تُم تُ تُم تُ تُم تُم تُم
نظر مسعود بهنود درباره ی یکی از شعرهایم را اینجا ببینید
بانوی سربه زيرِ غزل های گاه گاه
زيباترين بهانه ی تکرارِ يک گناه
وقتی سکوتِ نابِ تو تصوير می شود
يوسف پناه می برد از چشمِ تو به چاه
احساس می کنم به نگاهِ تو خيره بود
دیشب خراب و خيس و پريشان و مست ، ماه
من فکر می کنم که تو هم مثلِ من ... ولی
تو فکر می کنی که سرت مانده بی کلاه
شايد من اَم که باز به بی راهه می روم
شايد نگاهِ توست که جامانده روی راه
لب خندِ دست های تو با من غريبه نيست
با من غريبه نيست دل اَت ... آی تکيه گاه !
خيالِ با تو بودن بی قرارم می کند هرشب
و با تو بودن اَم شب زنده دارم می کند هرشب
تو گفتی بر نمی گردی - اگرچه – در کنارِ من
اميدِ ديدن اَت چشم انتظارم می کند هرشب
غروبِ رفتن اَت ناباورانه اتفاق افتاد
طلوعِ يادِ تو اميدوارم می کند هرشب
من آن پاييزِ حزن انگيزم اما مطمئن هستم
حضورِ سبزِ احساست بهارم می کند هرشب
از آن ابری ترين بغض ام که روزی با تو می بارم
ولی عريانیِ شب شرمسارم می کند هرشب
و حالا اين منم با يِک بغل احساسِ تنهايی
سکوتِ سايه هايت داغدارم می کند هرشب
هلا! سکوتِ هجاهای ساده ی ممنوع
گلوی تشنه ی عصيانِ باده ی ممنوع
نفس گرفت در اين بی صدا شب آيا باز
خروسخوان شکند بغض اراده ی ممنوع
زَنی زِ نِی لبکش زار زار قی می کرد
تعفنِ هوس اَش را به جاده ی ممنوع
و شاعری که قدم هم نمی زد و انگار
رسيده بود به درکِ پياده ی ممنوع
بيا ! بيا که به شيطان توجهی نکنيم:
برقص ! دخترِ گيسو گشاده ی ممنوع
قسم به «عشق» به «عصيان» به «با تو خنديدن»
به واژه های بلا استفاده ی ممنوع
که از هجوم هياهوی هيچ بيزارم
هلا سکوتِ هجا های ساده ی ممنوع !
تيرماه 79 – مشهد